مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
301
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را صيد كرد . دراج بانگ بر او زد و از سنگپشتان طلب يارى كرد . آنها يارى نتوانستند نمود و گفتند : اى برادر ، ما را قوت و حيلت و طاقت در كار شاهين نباشد . آنگاه دراج از زندگانى نوميد گشته ، به آنها گفت : گناه از شما نيست . بلكه گناه از من است كه شما را اطاعت كرده ، پرهاى خويش بكندم . اكنون مستوجب اين شدم . و بيش ازين من نيز اى زنان ، شما را ملامت نكنم . بلكه خويشتن را ملامت كنم . از آنكه بخاطر نياوردم كه شما سبب لغزش جد ما آدم بوديد و از زنان شد كه او از بهشت بيرون آمد . و فراموش كردم كه شما مايهء همه بدىها هستيد . از نادانائى خود ، سخن شما را بپذيرفتم و وزرا و اعيان مملكت خود را بكشتم كه در كارهاى سخت ، پندگو و قوت بازوى من بودند . اكنون من عوض ايشان را نخواهم يافت و كسى را قائممقام ايشان نخواهم ديد و در اين ورطه ، هلاك خواهم شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و بيست و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آنكه ملك خويشتن را ملامت گفت ، برخاسته ، بخوابگاه رفت و از بهر وزيران و حكيمان بگريست و گفت : كاش آن شيران درين وقت نزد من ميبودند تا من كار خود بايشان شكايت مىكردم و آنچه پس از ايشان به من روى داده ، بايشان ميگفتم . و تا دو روز از خواب و خور دور بماند و اندوهگين و گريان بود . پس چون شب برآمد ، برخاسته ، جامه خود تبديل كرد و خود را به صورت ديگر آورد و از قصر بيرون آمد كه در شهر بگردد ، شايد از كسى سخن شنود كه از آن سخن ، فرحى يابد . پس در هنگامى كه او در كوچهاى شهر ميگشت ، دو پسر دوازده ساله ديد كه در كنار ديوارى خلوت كرده ، نشسته ، با يكديگر